[ روح کودکانه م را در قبرستان فرسوده ی دلت عریان و تنت، اخ تنت همان خاک سیاهی بود که بر ان نشستم ]
برچسب:
نویسنده: مهتاب شریفی
برنگرد
خانه ی دونفره مان را فروختم و پولش را صرف دفن و مراسم ترحیمت کردم وسایلمان را به گدای سر کوچه دادم جای دیوانگی سکوت و جای تو هم با خودم حرف میزنم همه چیز خوب است من دیگر ان دختر نیستم همانطور که تو همانی ...
برچسب:
نویسنده: مهتاب شریفی
....مثل گل افتابگردونی که افتاب نداره تا سرشو بگیره بالا ...
برچسب:
نویسنده: مهتاب شریفی
من آرزوی براورده شده ی تمام هزار گور خفته شده در خویشم که فقط خواستند بار دیگر بتوانند زندگی کنند .
برچسب:
نویسنده: مهتاب شریفی
تو سرم یکی یه چی پرسید گفتم :
دوسش نداشتم دیوونش بودم ببین ببین کاش درست بفهمی حرفمو که دیوونگی سطح بالایی از عشق و دوست داشتن نیست چون واقعا دوسش نداشتم ، فقط دیوونه ش بودم
.صدای باز شدن در ماشین و بابام
اینم ضد عفونی کننده نداشت...
برچسب:
نویسنده: مهتاب شریفی
برای کسی اسیر میاوری وباکسی دیگر به اسارت میروی شاید به تقاص همان دخترانی که برای معشوقت کُشتی، متاسفم عزیزم من دگر خرگوش چابکت که برایت شکار میاورد نیستم خودم قربانی کسی شده م کسی شبیه به تو، مُرده و رقت انگیز اما هنوز خودم کاملا نمرده م و این شانس من نیست
این تاوان من است
برچسب:
نویسنده: مهتاب شریفی
ببخشید آقا دیگر توانی برای پرستاری از مردان دیوانه ندارم مگر نمیگفتی دچار باید بود؟ دچارم و درد بیشتر سریزم میکند.به دیوانگان بگویید او رفت چون از گوش هایش خون می امد و دیگر نمیتوانست بشنود. استعداد درک و همزاد پنداری زیاد، گزنده ترین موهبت الهی بود که به من داده شد آقا خدانگهدار
برچسب:
نویسنده: مهتاب شریفی
بودنت هنوز مثل بارونه تازه و خنک و ناز و آرومه....
حتی الان از پشتِ این دیوار که ساختم، تا دوستت نداشته باشم..
برچسب:
نویسنده: مهتاب شریفی